تبليغاتX
آرزوی شاپرکها
آرزوی شاپرکها
یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد...
قالب وبلاگ


بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .

عرفان نظرآهاري

[ سه شنبه 2 شهریور1389 ] [ 1:14 ] [ شاپرک ] [ ]

آتشفشان می شود دلم گاهی...

وقتی که میان دلتنگی هایم، ذوب نگاهت می شوم

همایش تارهای احساسم از کوک نبودن تا نواختن...

این چنین زندگی می کنم در تبار آینه ها

و آیینم چون هم کیشان کفر می شود

باز در این غوغای سکوت، مرداب تنش می سازم از آرامش های شبانگاهی ام...

و آخر تمام نا امیدی هایم ایمان می آورم به خود آزاری...

و دیگر تمام می شوم از بس آب می شوم...

 

[ دوشنبه 1 شهریور1389 ] [ 2:17 ] [ شاپرک ] [ ]
و اکنون آنقدر تنهایم که سکوت را در میان لحظه هایم به آغوش می کشم.

در ازدحام بی پروایی های ذهنم یک صحنه به وضوح پیداست. مرا در افکار خودم غرق می کنی ای پرستو ...

لحظه ای درنگ، بی من رفتن سیاهی به بار نمی آورد اما سیلاب غمهایم چرا دلت را نمی برد آن طرف انسانیت!!

دل من از شیشه، دل تو از ابریشم، مرا در آغوش خود به خوابی ابدی بخوان. من سالیان است لبه های تیزم را ساییده ام تا مگر روزی در خلوتگاه سینه ات آرام گیرم و زاویه هایم تار و پود ابریشم بافتت را به نابودی نکشاند.

من از تو زنده ام که از تو می خوانم

[ پنجشنبه 28 مرداد1389 ] [ 1:2 ] [ شاپرک ] [ ]

آرام باش افکار افسار گسیخته ی من.

امروز آرزوی دیروز توست. شاید کابوس دیروز...

دیر یا زود می میرد.. نمی پاید

و تو باز غرق در آرزو و کابوسی دیگری که هیچ یاد امروز نمی کنی.

رها نمی کندت روزگار.. در بند می بنددت به هوا و معلق دست و پا می زنی همچون پروانه ای بال و دل سوخته.

می میرد در تو آرزو و امید... زنده می شود کابوس و یأس..

و باز دیر زمانی نمی پاید که سر مشغول خوشی و شادابی می شوی و همچنان ادامه میابد و تو در نسیانی و فراموشی.

و خدا را کجا دست گیر یافته ای و از یادش غافل نمانده ای؟

آنجا که در اوج نا بحالی بودی خدا را فریاد زدی و او سکوت می کرد... و آنجا که سر شوق آمدی یادش نکردی و دائم فریادت می زد.

درنگ مکن...

که خدا هست در حوالی رؤیاهایت حتی اگر تحقق نیابد. و خدا به تو رؤیا داد تا از هیچ آرزویی دور نمانی و در هیچ کنکاشی غبطه نخوری...

و باز زنده بمان با آرزوهایت که تنها در رؤیا دیدنی اند و تنها در کابوس از دست رفتنی...

هر فاتحی شکستی در بر دارد و هر آرزویی یأسی.

امروز را هر آنچه پیشت می برد دریاب که درد و غصه امانت را می برد و می شوی همچون دل شعله ور و پر احساسی که کس قدر شادی اش راندانست و پژمرد بس که بر همه بارید و حال بی کس و مرده مانده است تنها...

تو رام شو..

دنیا گذراست.

[ جمعه 22 مرداد1389 ] [ 18:7 ] [ شاپرک ] [ ]

سینه ام شکاف برداشت؛

بس که با چاه درد دل کردی،

سینه ی  پر ترکم معبر قدومت...

و نگاهم غازهای سحر..!

مرو مولایم؛

اشکهایم خاک راهت

دیده ام...!

اما دنبال می کند کوچه های پر خفقان کوفه را،

من از یتیمان یتیم ترم اگر بروی..

مرو پدر،

مرو یگانه مأمن..

مرو ای تنها مردانگی!!

و نمازت به خانه روا بود،

و مسجد...

جایگاه شمشیر و خون...

آن قصه ی کهن جنگ و میدان..!

و خدا گریست

آنجا که ابن ملجم یا علی گفت...

و... ضربت...

و این منم عزاپوش دوره گرد،

سالها دور کوچه های کوفه؛

کاسه ای از اشک، کاسه ای از شیر...

و قرص نانی از حسرت..!

دنبال می کنم عطر مع الحق را...

و کجای دنیا چو تو مرد آورد

که سکوتت یک عمر مردانگی ام آموخت...

[ جمعه 22 مرداد1389 ] [ 5:14 ] [ شاپرک ] [ ]

از پشت دیوارهای ملکوت هنوز هم صدای مناجات جوانمرد به گوش می رسد.

صدای جوانمردی که به خدایش می گفت:

الهی! اگر اندامم درد کند شفا تو دهی،

چون توام درد کنی، شفا که دهد؟

الهی! مرا برای خویش آفریدی، از مادر برای تو زاده شدم؛ مرا صید هیچ آفریده مکن.

الهی! از بندگان تو بعضی نماز و روزه دوست دارند و بعضی حج و غزا و بعضی علم و سجاده؛ مرا از همه ی اینها باز کن که زندگی ام و دوستی ام جز برای تو نباشد...

                                                                                   عرفان نظر آهاری

[ پنجشنبه 21 مرداد1389 ] [ 0:9 ] [ شاپرک ] [ ]

نیمه شب آواره و بی حس و حال، در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال، دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را، آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود، چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او، هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او، ناتوان بود و توان شد با من او
شانه هایش شد خوابگاه خستگی، این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر، وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر، دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد، گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ...
گفتمش در عشق پا برجاست دل، گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل، بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده، در پی عشق تو سرگردان شده
گفت
گفت در عشقت وفادارم بدان، من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان، چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده، عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود، بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود، در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت، طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود، در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود، سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست، این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست، رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است، خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد، این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد، عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست، از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم، مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من...
عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر، دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند، بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود، عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود، ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است، بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است

[ دوشنبه 18 مرداد1389 ] [ 11:27 ] [ شاپرک ] [ ]

نمی دونم دیگه چی بگم!!!

یعنی چقدر باید گفت!!؟؟

دلم تنگ است، دلم تنگ نگاهی خاموش که در هر ظلمتش دریا دریا نور امید موج می زد...

و اما اکنون که من مانده ام دلتنگ و بی قرار؛ تنها تداعی نگاه توست که مرا از اوج ذلت انزوایم به عزت با تو بودن می رساند...

کج دار و مریز تا به کی!!؟ آخر این دل، سنگ هم که باشد با سردی و گرمی اطرافیانش ترک می خورد و می شکند همچون صدای دل آزار شکستن غرور جوانیم...!

مرا تا به کی به دنبال سکوتت می کشاند این دل؟

کاش می شد لحظه ای استراحت کنم... من خسته ترین ابر بهارم...

آواز سکوتم را به خاطره نه، به خاطر بسپار...

[ دوشنبه 18 مرداد1389 ] [ 0:59 ] [ شاپرک ] [ ]
عمریست ورق خوردن دفتر دریا،
مرا به عمق درد فرا می خواند...
موج از پشت موج...!
این صفحات آبی،
از پی چه،
به التماس دستگیری ساحل
چنین شتابانند...!!
باز یک عاشق دیگر..
چرا تمام معشوقها این گونه اند؟!!

[ یکشنبه 17 مرداد1389 ] [ 0:49 ] [ شاپرک ] [ ]

قربانی نگاه تو می شوم

یک عمر تقاص عاشق شدنم را پس می دهم و رهایت نمی کنم.

رخصت بده دل؛

تو باید باوفا باشی . باید با من بمانی... مرو..!

تو نباشی من چه کس را همدم شبهایم کنم؟ دلم مرو... مرا با این همه تردید تنها مگذار.

...

و تو.. تویی که دلم را با خود می بری هر کجا که باشی؛

لحظه ای درنگ کن...

تو را به جان دلربایان مراقب دلم باش.. مراقب آن آیینه کاری های بازمانده ی دلم باش...

شرمنده ی نگاهت می شوم وقتی آن گوشه، کنارآن دریاچه ی خون خورد شده های آیینه ای را نشانم می دهی و سکوت می کنی و با آن صاعقه ی نگاهت می گویی این ویرانی را... این خورد شده را... از من می خواهی با خود ببرم و انتظار مراقبت داری؟!!

فدای ناز چشمهایت؛

اثر انگشت گل نشانت روی آیینه ها حک شده؛ اگر هم خواستی روزی بند بزنی شکسته های دلم را، مراقب دستهای مهربان خودت باش.. من که به جز آنها دستی ندارم..

و باز برای هزارمین بار به دلم توصیه می کنم لبه های تیز خوردشده هایت را بساب تا نکند خدای ناکرده دست نازنینم خراش بردارد..

به قربان دلت؛

دلم را مبر...

هنوز از پس روزها...

من به دنبال دل گمشده ام ورق می زنم خاطراتم را... و هر بار بارانی که می شود هوای دیدگانم، بوسه باران می کنم زخمهایی را که تو بر جان به یادگار گذاشتی..

نازنین من؛

با جای خالی دلم قول و قرار گذاشته بودم که از تو ننویسم...

آخ که باز هم زیر قولم زدم...

چه کنم که آخر به تو ختم می شود تمام بن بست های خاطرم

[ جمعه 15 مرداد1389 ] [ 23:55 ] [ شاپرک ] [ ]

و باز با هبوط آدم از خواب پریدم..

چه خسته بودم آن هنگام که زیر بار عرقهای پیشانی ام و چند قطره ی مبهم زیر چشمم کمر خم می کردم..

باید برخیزم

هوا رو به روشنی می رود و من هنوز تاریک تر از سیاهی چشمانم رؤیا را رنگ می زنم.

دلم نای باریدن ندارد...

آشفته ام می کنی با آن خنده های غیر قابل پیش بینی ات.

وقتی برگها را مجبور به افتادن کردند دلم زرد شد... خشک شد و افتاد.

افتاد در دامت ای صیاد...

و من شدم پاییزی هر بهار تو.

آری... منم آن غزال تو..

با چشمهای نگرانم سالهاست در جنگل خیال به دنبال لوله های تفنگت می گردم..

بزن..

بگذار ایمان بیاورم که مال توام. بگذار اطمینان کنم که شکار شده ام.. آزادم چرا که بند بند وجودم در بند توست...

...

صیاد بی تفاوت رفت..!!

او به شکار غزال نیامده بود تا از آن خود کند.

می خواست غروری از نگاه نمناکی بلغزد و بر زمین نیوفتاده تکه تکه شود..

و در پس سالهاست که در همان دام ایستاده ام متحیر آن چشمان...

چشمهایی که از چشمان غزلوار من ساحره تر بود..

و صیاد رفت...

و صیاد در باران نگاه من رفت...

[ جمعه 15 مرداد1389 ] [ 22:46 ] [ شاپرک ] [ ]

سکوت را به ازدحام ثانیه ها می سپارم...

آنقدر باید صبور بود تا گذر زمان را ندید و آنقدر باید مهربان بود تا مشکلاتمان شیرین شوند...

کمی با من مهربان تر باشید تا صبور شوم...

من سراب آرزوهایم را به حقیقت گره زده ام

[ جمعه 15 مرداد1389 ] [ 22:46 ] [ شاپرک ] [ ]

خداوندا و بارالها!

دردی دارم که هیچ کس از اهل زمین دوای آن را نشناخته، به تو پناه می آورم،

ای امید من!

دردی دارم که تو دوای درد منی و امیدواری به تو بیدارم کرد و گفتم: ای خدا!! ای آخرین فریاد، ای گنج فقراء و دل شکسته ها و ای معشوق ثروتمندان و توانگران.

هر چیز که در این دنیا شکسته شود، بی قیمت می شود، بر خلاف دل شکسته و پاکی که حامل عشق زلال است قیمتی می شود.

                                                                                           امام سجاد(ع)

[ چهارشنبه 13 مرداد1389 ] [ 0:55 ] [ شاپرک ] [ ]

توی باغچه ی دلمون شاپرکها خونه داشتند

واسه گریه واسه خنده همیشه بهونه داشتند

وقتی بارون نم نم اومد؛ گلای سرخ تو باغچه،

واسه میلاد طبیعت واشدند از توی غنچه

بوی نم یکدفعه اومد، از من و دلم نفس برد

انگاری تو عالم عشق، قناری توی قفس مرد!

پسر دلبری اونجا یه گوشه آتیش روشن کرد

توی اون شلوغیا هم هی منو تو، تو و من کرد

از خدا چی خواسته بودم! یه شبی باشم کنارش

یا که تو بستر مرگم بگیرم دستِ بهارش

توی چشماش برقی پیداس، باز یه قانون شده انگار!

واسه بازیای دنیا، سرمون گرم دو دلدار..

دیگه نیستند دو قناری، طبیعت دو روزه مُرده

توی عاشقیِ عالم، اسم عشقمو نبرده...

زنده کن منو دوباره؛ بالو پر بده به جسمم

از زمان قصه ها هم من اسیر یه طلسمم..

بشکن این طلسم شب رو، از دلم بِکَن سیاهی؛

دور کن از چشام کلاغو، تا نیوفتم تو تباهی...

[ چهارشنبه 13 مرداد1389 ] [ 0:0 ] [ شاپرک ] [ ]

نازنینم؛

دلم می چکد از دیدگانم

وقتی نیستی

وقتی رفتی

در این سرمای تابستان

تب می کنم و

در آن داغی زمستان

منجمد می شود آرزوهایم...

اگر می روی

مگو جاذبه ات دافعه شد...

مگو سیاه می کند انگشتم

گونه های خیس دفتر را.

و باز با پشت دست

پاک می کنم غبار اندوه را

در چهره.

نبینی....؛

تا نشکنم

نشکنم...؛

تا نروی.

عجب قصه ی عجیبی ست حال ما!!!
[ یکشنبه 10 مرداد1389 ] [ 23:40 ] [ شاپرک ] [ ]
انسان وقتي كه معشوق خود را مي يابد، از نعمت «عشق» برخوردار مي شود .چرا نعمت ؟ چون كسي را داريد تا راه زندگي با او را طي كنيد، روزها و شب ها ،خوشي ها و ناخوشي ها، مسئوليت ها و اشتباهات را با او تقسيم كنيد. هر كسي در طي اين سفر داراي يك همسفر يكدل و عاشق نيست، اما شما آن را داريد. او شاهد بخشهايي از وجود شماست كه بر ديگران پوشيده است، محرم جسم و روان شماست ، اجازه دارد به قسمت هايي از بدن شما دست بزند ،كه هيچكس ديگر اجازه ي آن را ندارد.. آغوش شما امن ترين براي او و آغوش او مهربان ترين پناهگاه براي شماست، لبخند شما او را سرمست مي كند. صدا، بو و تمامي حركتهاي او شما را بي قرار مي كند. تنها او مي تواند تنهايي هاي شما را برطرف كند. عشق چيست؟ عاشق كيست؟ آيا همبستر شدن يعني عاشق بودن؟!! ميليونها انسان هر روزه همبستر مي شوند، اما فقط عده ي كمي از آنها عاشقند. پس معشوق واقعي يعني چه؟ معشوق واقعي كسي است كه معناي تعهد را درك كند و صادقانه ، مستمر و هميشه پذيراي عشق، عاشق معشوق خود باشد. يادتان باشد؛ معشوق از طرف خداوند نزد شما امانت است. اگر از او خوب مراقبت نكنيد، روزي مي رسد كه اين نعمت از شما گرفته خواهد شد و او را از دست مي دهيد. هميشه با معشوق خود، به اندازه ي ارزش و استحقاق عشق رفتار كنيد، در غير اين صورت خيلي زود اين موهبت را از دست خواهيد داد ، ابتدا از لحاظ عاطفي و احساسي و بعد از نظر جسماني... براي هميشه... زماني كه با معشوقتان در يكجا هستيد بايد جداي از حضور در مكان، از نظر زمان هم در محل حضور داشته باشيد؛ نه اين كه فكر شما در گذشته يا آينده باشد.. حال چنانچه به معشوق خود اعتماد داريد، سدهاي روحي و رواني را كنار بزنيد، با آغوش باز روان خود را عريان كنيد و نقاب هايي را كه روي شخصيت واقعي خود كشيده ايد برداريد، هر دو با هم. وظيفه ي معشوق اين نيست كه كاري كند شما هر روز عاشقش شويد، اين وظيفه ي شماست كه با او مهربان تر باشيد . هر روز اين سوال را از خود بپرسيد: چه طور مي توانم عشق بيشتري به معشوق خود بورزم؟ منبع: حقيقي ترين لحظه ها براي عشاق/ سعيد سهيلي
[ یکشنبه 10 مرداد1389 ] [ 8:2 ] [ شاپرک ] [ ]
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!
تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود
پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود
احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!
باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود
هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

( نغمه مستشار نظامي)

[ دوشنبه 28 تیر1389 ] [ 11:6 ] [ شاپرک ] [ ]

دهانت را ميبويند

مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم

دلت را ميبويند

روزگار غريبيست نازنين

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد…

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبیست نازنین...

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبیست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبیست نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را به سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...!!   شاملو

 التماس دعا

[ یکشنبه 27 تیر1389 ] [ 23:52 ] [ شاپرک ] [ ]
سراب را به آتش می کشند

وقتی تو تمام می شوی از دریا...

ذوب نگاه خاموشت بود دل نازکم..

و تو ای شاه راه پر پیچ و خم

از چه رو از من گریزانی؟!

مرا نفس بُریده رها میکنی نفس نفس زنان

و چه تند می روی در رؤیاهای شبانه ات...

یک لحظه قرار مرا فرار نکن

تا بگویم تا چه اندازه صابری بی قرارم...!

[ دوشنبه 14 تیر1389 ] [ 2:22 ] [ شاپرک ] [ ]
مرا در قصیده نگنجانید
من نه مدح می خواهم،
نه مراثی...
مرا در غزل نیاورید
من نه عشق می خواهم،
نه جوانی...
مرا در سپید ها آورید،
تا شاید قسمت های سپیدم خوانده شوند..
من اوج سکوتم،
سکوتی که نَه هزاران نا گفتنی،
بلکه هزاران گفتنی ها
در بر دارد...
اما افسوس که گوشها توانایی شنیدن آن را ندارند..!

[ چهارشنبه 2 تیر1389 ] [ 0:30 ] [ شاپرک ] [ ]
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !»
با تو گفتم:« حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ... »
بازگفتم که: « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم .
نگسستم، نرمیدم .

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
[ دوشنبه 10 خرداد1389 ] [ 11:30 ] [ شاپرک ] [ ]

آشفته کن گیسوانت را..

چون شبق رنگ شب،

باز مدل موهایت را قارچی زده ای..

می ترسم،

ای کودکم؛

می ترسم،

بزرگ شده از دست و یاد می روی

ومن چه تنها می شوم بی آن چشمهای معصوم سیاه..!

دستهای کوچکت مأمن دلخستگیهایم،

بزرگ مشو..

قد مکش

این ویرانی را..

بیم دارم..

تنبیه!!

[ پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 ] [ 14:34 ] [ شاپرک ] [ ]

حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که «دوست..»

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

                                                        « استاد قیصر امین پور»

[ دوشنبه 27 اردیبهشت1389 ] [ 1:43 ] [ شاپرک ] [ ]
 

آنگاه دانشمندي گفت اي داناي روزگار از حرف و گفت و صوت سخن بگوي..

پيامبر گفت:

شما هنگامي سخن مي گوييد كه با انديشه هاي خود در صلح و آرامش به سر نمي بريد و هنگامي كه نمي توانيد در عزلت قلب خويش زندگي كنيد، زندگي را در لبهاي خود ادامه مي دهيد و صدا براي شما سرگرمي و تفريح مي شود.

و در بسياري از سخنان شما انديشه ها كم و بيش قرباني مي شوند.

زيرا، انديشه مرغ هواست و در قفس كلمات ممكن است بالهاي خود را بگشايد اما پرواز نخواهد كرد.

گروهي از شما از ترس تنهايي به دامن پرگويان پناه مي برند. زيرا سكوت تنهايي، وجود عريان آنها را در پيش چشمهايشان مي آورد و آنها از آن مي گريزند.

و گروهي ديگر هستند كه سخن مي گويند و بدون معرفت و تامل ، حقيقتي را فاش مي كنند كه خود چيزي از آن در نمي يابند.

و گروهي ديگر هستند كه حقيقت را در درون خود دارند اما به دام سخن نمي آورند. در سينه ي چنين مردمي روح با سكوت خوش آهنگش خانه دارد...

هنگامي كه شما با دوست خود در صحرا يا ميان بازار ديدار مي كنيد،بگذاريد كه روح شما لبهايتان را به حركت در آورد و زبانتان را هدايت كند.

بگذاريد آن آواي پنهان در صداي شما، در گوش پنهان او سخن بگويد. زيرا روح او حقيقت قلب شما را مانند طعم شراب به خاطر مي آورد، در آن هنگام كه از جام رنگ و نشاني بر جاي نمانده است...

   كسي را بر انديشه دست نيست                          

انديشه ها مرغان هوايي اند...

[ دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ] [ 11:2 ] [ شاپرک ] [ ]
این سرآغاز کلام است...

[ شنبه 18 اردیبهشت1389 ] [ 12:55 ] [ شاپرک ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب