![]() |
![]() |
|
| یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد... |
|
من و دلتنگی های کشنده...
امروز آسمان بارید.. نمی دونم چه جوریه که آسمون همیشه وقتی می باره که من داقونم... وقتی که دلتنگ تر از همیشه ام.. وقتی که دلتنگی دوری از اونی که باید باشه و نیست نفس برایم نمی گذارد... وقتی که مجبور می شم هق هق های تنهاییمو در سینه حبس کنم... آسمان ببار.. خدا را دوست دارم برای همین آسمانش... برای همین سکوت مرگبار آسمون دلگرفته.. برای تمام ابرهایی که نشان از دلی گرفته تر و تنگ تر از همه ی بشر است... یا صاحب الزمان ما را ببخش که بر جگرت خنجر می زنیم... خدایا عشق معشوق را در سینه ام خفه کن... او فراموشم کرد چرا من نمی توانم فراموشش کنم!!!! باز بیش از پیش دوستت دارم ای معشوق مجهول من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:25 توسط آرزو |
|
|
این پست را تقدیم می کنم به عزیزترین دوستم، به یاد خاطرات فراموش نشدنیمان... دهانت را ميبويند مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم دلت را ميبويند روزگار غريبيست نازنين و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد… در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین... آن که بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود روزگار غریبیست نازنین و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبیست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...!! شاملو
اما باید این یه خاطره را هم مثل بقیه فراموش کرد... خدارا سپاس تا الان موفق بودم.. همشونو دوست دارم . اما نه برای تحمیل خودم به دیگران. انگار همه چی به روز شده.. حتی بزرگ شدن من. خوشحالم. التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:52 توسط آرزو |
|
|
روزای خوبی دارم سپری می کنم...
بی تظاهر و دروغ. عاشق شدن و فراموش کردن انگار عادیه.. دارم عادت می کنم فراموش کنم چون تداعی فقط از من می کاهد و گذشته باز نمی گردد.. من به گذشته باز می گردم.. با کوله باری از خاطره.. من مسافر و مهاجر دیار کودکی ام. می خواهم با کودکم زندگی کنم.. دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 18:11 توسط آرزو |
|
|
آرام باش افکار افسار گسیخته ی من. امروز آرزوی دیروز توست. شاید کابوس دیروز... دیر یا زود می میرد.. نمی پاید و تو باز غرق در آرزو و کابوسی دیگری که هیچ یاد امروز نمی کنی. رها نمی کندت روزگار.. در بند می بنددت به هوا و معلق دست و پا می زنی همچون پروانه ای بال و دل سوخته. می میرد در تو آرزو و امید... زنده می شود کابوس و یأس.. و باز دیر زمانی نمی پاید که سر مشغول خوشی و شادابی می شوی و همچنان ادامه میابد و تو در نسیانی و فراموشی. و خدا را کجا دست گیر یافته ای و از یادش غافل نمانده ای؟ آنجا که در اوج نا بحالی بودی خدا را فریاد زدی و او سکوت می کرد... و آنجا که سر شوق آمدی یادش نکردی و دائم فریادت می زد. درنگ مکن... که خدا هست در حوالی رؤیاهایت حتی اگر تحقق نیابد. و خدا به تو رؤیا داد تا از هیچ آرزویی دور نمانی و در هیچ کنکاشی غبطه نخوری... و باز زنده بمان با آرزوهایت که تنها در رؤیا دیدنی اند و تنها در کابوس از دست رفتنی... هر فاتحی شکستی در بر دارد و هر آرزویی یأسی. امروز را هر آنچه پیشت می برد دریاب که درد و غصه امانت را می برد و می شوی همچون دل شعله ور و پر احساسی که کس قدر شادی اش راندانست و پژمرد بس که بر همه بارید و حال بی کس و مرده مانده است تنها... تو رام شو.. دنیا گذراست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 18:7 توسط آرزو |
|
|
نازنینم؛ دلم می چکد از دیدگانم وقتی نیستی وقتی رفتی در این سرمای تابستان تب می کنم و در آن داغی زمستان منجمد می شود آرزوهایم... اگر می روی مگو جاذبه ات دافعه شد... مگو سیاه می کند انگشتم گونه های خیس دفتر را. و باز با پشت دست پاک می کنم غبار اندوه را در چهره. نبینی....؛ تا نشکنم نشکنم...؛ تا نروی. عجب قصه ی عجیبی ست حال ما!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 23:40 توسط آرزو |
|
|
توی باغچه ی دلمون شاپرکها خونه داشتند واسه گریه واسه خنده همیشه بهونه داشتند وقتی بارون نم نم اوم؛ گلای سرخ تو باغچه، واسه میلاد طبیعت واشدند از توی غنچه بوی نم یکدفعه اومد، از من و دلم نفس برد انگاری تو عالم عشق، قناری توی قفس مرد! پسر همسایمونم یه گوشه آتیش روشن کرد توی اون شلوغیا هم هی منو تو، تو و من کرد از خدا چی خواسته بودم! یه شبی باشم کنارش یا که تو بستر مرگم بگیرم دستِ بهارش توی چشماش برقی پیداس، باز یه قانون شده انگار! واسه بازیای دنیا، سرمون گرم دو دلدار.. دیگه نیستند دو قناری، طبیعت دو ساله مُرده توی عاشقیِ عالم، اسم عشقمو نبرده... زنده کن منو دوباره؛ بالو پر بده به جسمم از زمان قصه ها هم من اسیر یه طلسمم.. بشکن این طلسم شب رو، از دلم بِکَن سیاهی؛ دور کن از چشام کلاغو، تا نیوفتم تو تباهی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:0 توسط آرزو |
|
|
قربانی نگاه تو می شوم یک عمر تقاص عاشق شدنم را پس می دهم و رهایت نمی کنم. رخصت بده دل؛ تو باید باوفا باشی . باید با من بمانی... مرو..! تو نباشی من چه کس را همدم شبهایم کنم؟ دلم مرو... مرا با این همه تردید تنها مگذار. ... و تو.. تویی که دلم را با خود می بری هر کجا که باشی؛ لحظه ای درنگ کن... تو را به جان دلربایان مراقب دلم باش.. مراقب آن آیینه کاری های بازمانده ی دلم باش... شرمنده ی نگاهت می شوم وقتی آن گوشه، کنارآن دریاچه ی خون خورد شده های آیینه ای را نشانم می دهی و سکوت می کنی و با آن صاعقه ی نگاهت می گویی این ویرانی را... این خورد شده را... از من می خواهی با خود ببرم و انتظار مراقبت داری؟!! فدای ناز چشمهایت؛ اثر انگشت گل نشانت روی آیینه ها حک شده؛ اگر هم خواستی روزی بند بزنی شکسته های دلم را، مراقب دستهای مهربان خودت باش.. من که به جز آنها دستی ندارم.. و باز برای هزارمین بار به دلم توصیه می کنم لبه های تیز خوردشده هایت را بساب تا نکند خدای ناکرده دست نازنینم خراش بردارد.. به قربان دلت؛ دلم را مبر... هنوز از پس روزها... من به دنبال دل گمشده ام ورق می زنم خاطراتم را... و هر بار بارانی که می شود هوای دیدگانم، بوسه باران می کنم زخمهایی را که تو بر جان به یادگار گذاشتی.. نازنین من؛ با جای خالی دلم قول و قرار گذاشته بودم که از تو ننویسم... آخ که باز هم زیر قولم زدم... چه کنم که آخر به تو ختم می شود تمام بن بست های خاطرم همانگونه که کوچه ی کودکی به تو ختم می شد...!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 23:55 توسط آرزو |
|
|
و باز با هبوط آدم از خواب پریدم.. چه خسته بودم آن هنگام که زیر بار عرقهای پیشانی ام و چند قطره ی مبهم زیر چشمم کمر خم می کردم.. باید برخیزم هوا رو به روشنی می رود و من هنوز تاریک تر از سیاهی چشمانم رؤیا را رنگ می زنم. دلم نای باریدن ندارد... آشفته ام می کنی با آن خنده های غیر قابل پیش بینی ات. وقتی برگها را مجبور به افتادن کردند دلم زرد شد... خشک شد و افتاد. افتاد در دامت ای صیاد... و من شدم پاییزی هر بهار تو. آری... منم آن غزال تو.. با چشمهای نگرانم سالهاست در جنگل خیال به دنبال لوله های تفنگت می گردم.. بزن.. بگذار ایمان بیاورم که مال توام. بگذار اطمینان کنم که شکار شده ام.. آزادم چرا که بند بند وجودم در بند توست... ... صیاد بی تفاوت رفت..!! او به شکار غزال نیامده بود تا از آن خود کند. می خواست غروری از نگاه نمناکی بلغزد و بر زمین نیوفتاده تکه تکه شود.. و در پس سالهاست که در همان دام ایستاده ام متحیر آن چشمان... چشمهایی که از چشمان غزلوار من ساحره تر بود.. و صیاد رفت... و صیاد در باران نگاه من رفت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 5:32 توسط آرزو |
|
|
سینه ام شکاف برداشت؛ بس که با چاه درد دل کردی، سینه ی پر ترکم معبر قدومت... و نگاهم غازهای سحر..! مرو مولایم؛ اشکهایم خاک راهت دیده ام...! اما دنبال می کند کوچه های پر خفقان کوفه را، من از یتیمان یتیم ترم اگر بروی.. مرو پدر، مرو یگانه مأمن.. مرو ای تنها مردانگی!! و نمازت به خانه روا بود، و مسجد... جایگاه شمشیر و خون... آن قصه ی کهن جنگ و میدان..! و خدا گریست آنجا که ابن ملجم یا علی گفت... و... ضربت... و این منم عزاپوش دوره گرد، سالها دور کوچه های کوفه؛ کاسه ای از اشک، کاسه ای از شیر... و قرص نانی از حسرت..! دنبال می کنم عطر مع الحق را... و کجای دنیا چو تو مرد آورد که سکوتت یک عمر مردانگی ام آموخت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 5:14 توسط آرزو |
|
|
آشفته کن گیسوانت را.. چون شبق رنگ شب، باز مدل موهایت را قارچی زده ای.. می ترسم، ای کودکم؛ می ترسم، بزرگ شده از دست و یاد می روی ومن چه تنها می شوم بی آن چشمهای معصوم سیاه..! دستهای کوچکت مأمن دلخستگیهایم، بزرگ مشو.. قد مکش این ویرانی را.. بیم دارم.. تنبیه!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:34 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
مستوره سایت رسمی عرفان نظر آهاری جبران خلیل جبران کتابفروشی فرهنگیان کتابخانه مجازی ایران آوای آزاد شهاب مرادی روزنامه رسمی سایت رسمی قوه قضائیه فاطمه نوبخت مجمع علمی و فرهنگی مجد |
|
RSS
|